به نام خدا
سلام
امروز روز اول چله نزدیکی به خدا بود
خیلی خوشحالم که میتونم پی در پی استغفار کنم و بعد هر خطا توبه کنم...
خداروشکر میکنم...این فرصتیه که خدا میده....
و دوست دارم عاقبت بخیر بشم بعضی وقتا دلم میگیره که چرا من به هدفم که ترک گناهه نمبرسم....
و همیشه این ترسو دارم که وقتی مردم چه اتفاقی قراره بیفته...ومن چطور میتونم اون شرایط سخت رو بخاطر گناهام تحمل کنم...
من دوست دارم به هدفم برسم و یه اخرت زیبا بسازم...
و یه شرایطی رو بسازم که بنونم همنشین پیامبر و حضرت زهرا و امام علی باشم....
دوست دارم با ایمه رابطه خوبی داشته باشم...
ولی...
خب...
اینجور که من دارم پیش میرم...
و این گذشته ای که من دارم....
اگه قرار باشه ادامه داشته باشه..من...
من نمیتونم به
هیچ جای خوبی برسم...
و این اصلا خوب نیست...
من تا حالا خیلی تلاش کردم که بتونم گناهم رو ترک کنم...
ولی...
هر روز و هر لحظه ای که میگذره از تصمیم من...
باعث میشه من بیشتر تو این گناه غرق بشم...
نمیدونم چرا این اتفاق میفته...
ولی من دوست دارم...که ترک کنم...
دوست ندارم وقتی مردم این گناه با من باشه...
من دوست دارم که پاک باشم...
و...
دوست ندارم با گناه بمیرم...
من میدونم که خدا داره صدای منو میشنوه...
من هیچی برام مهم نیست...نه درس ...نه کار ..نه زندگی...نه هیچی....
من فقط دوست دارم گناهم رو ترک کنم...
چون مطمینم که اگه این گناهو ترک کنم...
میتونم زندگی خوبی داشته باشم...
هم کارم ...هم درسم وهم زندگیم همه سر جاش میاد...
ولی...
من باید انقد تو این بازی شکست بخورم تا بتونم ببرم...
به نفس خودم به شیطان...
بازم ادامه میدم...
من هیچ وقت نا امید نمیشم...
شده بعضی وقتا ادم خسته میشه...
من الان خسته شدم ...خییییلیییی.....
خیلی دلم گرفته...
من خیلی چیزا رو میدونم...
میدونم خیلی گناها رو مرتکب شدم...
میدونم بده...
میدونم که چکاراییی وظیفمه...
یا چیا خوبه....
همه اینارو میدونم...
ولی در عمل ضعف دارم...
ولی من مطمئنم خدا راهی رو پیش پای من میذاره...من این دفعه دیگه سعی نمیکنم گناهم رو ترک کنم....
من سعی میکنم که به خدا نزدیک بشم...
سعی میکنم محبتش رو بیشتر از قبل تو دلم ایجاد کنم...
و...
نمیخوام اصلا به شیطان و نفس اماره فکر کنم...
و باهاش بجنگم....
من تنها کاری که میخوام بکنم اینه که تو این چله خودمو به خدا نزدیک کنم....
خودمو به ایمه نزدیک کنم...مخصوصا حضرت زهرا...
دوسش دارم...
دوس دارم مادری کنه برام...
و منو از همه بیشتر دوست داشته باشه و کمکم کنه من ....
خیلی بهش نیاز دارم....
اه اشکای لعنتی من...
نمیذارین چرا حرفمو بزنم....
اگه مادر نبود من چطوری و به چه امیدی بعد این همه گناه میتونستم توبه کنم....
هرجور هست باااااااید به من کمک کنن...
مگه من کیو دارم اخه...که بتونه بهم کمک کنه...
فقط
چند لحظه میتونن منو امیدوار کنه...بعد همه اونا میذارن میرن...
اونا هیچ وقت نمیمونن...
یه روزی میرسه و من تنها میشم...میمونم با اعمالم...
من خیلی میترسم....
من میترسم از این روز...خیلی زیاد...
و باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااید جبران کنم.....................................
همونجور که میدونی امروز 6مهره و حدودا 6ماه مونده تا اخر سال 95.....
من دوست دارم که....البته میدونم که خیلی نقص ها داشتم....
وخیلی سستی هایی داشتم ولی من همیشه موقعی که اشتباهیی کردم
سعی کردم جبرانش کنم....
خب....
و الانم واقعا ناراحتم که چرا نمیتونم درست توبه کنم....وخلاصه جبران کنم...
و نمیدونم توبه شکتنای من تا کی قراره ادامه پیدا کنه...
گیج شدم اصلا...
نمیدونم چکار کنم ....هیچی نمیدونم من....نمیفهمم...
من از خدا میخوام که شرایطی رو ایجاد کنه که پاک باشم....
و هیچ وقت جوری نشه که با گناه بمیرم...
نمیتونم مرگ با گناه رو قبول کنم....
میدونم که خدا وقتی بش گفتم توبه کردم توبه ام رو قبول کرده...
خیلی مهربونه...
ولی .....
(همش اشک اشک اشک....بسه دیگه راحتم بذارین)
ولی دوست دارم این بار برای همیشه کنارش بذارم....
نمیدونم اصلا چی بگم...
و خسته شدم از این وضع...
چی بگم....
خسته ام از ادامه این شرایط...
همه زندگی من تحت تاثیره... اصلا یه جوری شده من احساس میکنه این گناه زندگی منو نکبت کرده....
احساسش میکنم....
هر اتفاق بدی که میفته و به هر در بسته ای میخورم بخاطر همینه....
و برکت از زندگیم رفته...
من تغییر میدم این شرایط رو...
میدونم تا این سن 20 سالگی بنده خوبی نبودم....
ولی
دوست دارم از همین امروز تا هر وقت که زنده ام ....
پاک باشم وغلبه کنم به این چرکی که به جونم افتاده....
هرکس یه ایرادی داره دیگه...
اینم عیب منه و مشکل منه....
ولی از خدا انتظار دارم از خدا و حضرت زهرا کمکم کنن....
من دوست دارم رابطه خوبی داشته باشم و در این چله هر روز یه قدم بهشون نزدیک بشم...
واین نزدیک بودن خیلی حس خوبی به ادم میده...
میدونم که خدا همیشه به ما نزدیکه...این ماییم که دور میشیم....
امروز روز اول بود...
از خدا میخوام حوصله و صبر بهم بده...تا ادامه بدم...
وهرجا خواستم جابزنم و بی حوصله شدم...راهی که باید برم رو نشونم بده و چششمم رو نسبت به اون کار و مسیر بینا کنه...
نشونه ها هستن ولی گاهی ما نمیبینیم....
من الان حس خوبی دارم
چون از دیروزم خیلی خیلی بهتر بودم....
خداروشکر
چون میدونم اینا از لطف خداست...
وازش میخوام از فضل خودش بهم ببخشه...
من خیلی دوسش دارم....
و میخوام این محبتی که ازش تو دلمه خیلی بیشتر از اینا بشه....
دوست دارم با قلب پاک به اون جهان برم....
ومرگ شیرین باشه برام....
الان واقعا شرایط سختی دارم...باز بغضم گرفته...
نمیدونم برای چند ده هزارمین باره که توبه کردم ولی....
گاهی فک میکنم این صدا زدن ها بی فایدست ولی ته دلم یه صداییه که میگه نه ادامه بده....
امید وارم که بتونم این دفعه پاک بشم....
البته اینو میدونم که ضعف هایی دارم... ومیدونم از این به بعد دیگه قرار نیست اشتباه نکنم....
مطمینم اشتباهاتی دارم خواهم داشت و ....
و هیچ کس نیست بگه اشتباه نکرده...
من میپذیرم و سعی میکنم بهتر زندگی کنم....وبهاشم باید بدم...
همین
پ ن :من نه نویسنه ام نه ادعایی دارم اینارو با اشک نوشتم ...امشب انقد گریه کردم که اصلا حس ندارم که حتی برم به پیام دوستام ج بدم....
چشمام انگار سیاهی میره درست نمیبینم......من دیگه برم بخوام..خیلی خستم...
یا علی
امروز یا فردا؟...